^ Back to Top
آخرين ارسال های گفتمان دینی

صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

موضوع: دیوان اشعار رهی معیری

  1. #1
    مدیرارشد تالارعمومی
    تاریخ عضویت
    Feb 2009
    نوشته ها
    35,659
    سپاس
    7,689
    سپاس شده 25,006 در 6,715 پست

    پیش فرض دیوان اشعار رهی معیری

    دیوان اشعار رهی معیری
    سایه اندوه
    هر چه کمتر شود فروغ حیات
    رنج را جانگدازتر بینی
    سوی مغرب چو رو کند خورشید
    سایه ها را درازتر بینی

    شاد بودن هنـــــر است
    شاد کردن هنـــــــــــــــــری والاتر
    گر به شادی تو دلهای دگر باشد شـــــــــــاد
    زندگی صحنـه ی یکتـــــــــای هنرمنــــــــــدیِ ماست
    هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
    صحنه پیوستـــــه بجاست

    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد




  2. #2
    مدیرارشد تالارعمومی
    تاریخ عضویت
    Feb 2009
    نوشته ها
    35,659
    سپاس
    7,689
    سپاس شده 25,006 در 6,715 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    زبان اشک

    چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک
    روشنتر از ستاره روشنگر است اشک
    گوهر اگر ز قطره باران شود پدید
    با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک
    با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را
    غم پرور است ناله و جان پرور است اشک
    بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ
    چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک
    خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابنک
    همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک
    از داغ آتشین لب ساغر نواز تو
    در جان ماست آتش و در ساغر است اشک
    با دردمند عشق تو همخانه است آه
    با آشنای چشم تو هم بستر است اشک
    لب بسته ای ز گفتن راز نهان رهی
    غافل که از زبان تو گویاتر است اشک
    شاد بودن هنـــــر است
    شاد کردن هنـــــــــــــــــری والاتر
    گر به شادی تو دلهای دگر باشد شـــــــــــاد
    زندگی صحنـه ی یکتـــــــــای هنرمنــــــــــدیِ ماست
    هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
    صحنه پیوستـــــه بجاست

    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد




  3. #3
    مدیرارشد تالارعمومی
    تاریخ عضویت
    Feb 2009
    نوشته ها
    35,659
    سپاس
    7,689
    سپاس شده 25,006 در 6,715 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    کوی رضا

    تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من
    هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من
    جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی
    دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من
    بنشین چو گل درکنارم تا بشکفد گل ز خارم
    ای روی تو لاله زارم وی موی تو سوسن من
    ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو
    دست من و دامن تو اشک غم و دامن من
    من کیستم بی نوایی با درد و غم آشنایی
    هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیر امن من
    قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل
    غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من
    گر باد صرصر غباری انگیزد از هر کناری
    گر کدورت نگیرد ایینه روشن من
    تا عشق و رندی است کشیم یکسان بودنش و نیشم
    من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من
    ملک جهان تنگنایی با عرصه همت ما
    خلد برین خار زاری با ساحت گلشن من
    پیرایه خاک و آبم روشنگر آفتابم
    گنجم ولی در خرابم ویرانه من تن من
    ای گریه دل را صفا ده رنگی به رخسار ما ده
    خاکم به باد فنا ده ای سیل بنیان کن من
    وی مرغ شب همرهی کن زاری به حال رهی کن
    تا بردلم رحمت آرد صیاد صید افکن من
    شاد بودن هنـــــر است
    شاد کردن هنـــــــــــــــــری والاتر
    گر به شادی تو دلهای دگر باشد شـــــــــــاد
    زندگی صحنـه ی یکتـــــــــای هنرمنــــــــــدیِ ماست
    هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
    صحنه پیوستـــــه بجاست

    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد




  4. #4
    همکار سابق
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی خدا
    نوشته ها
    2,323
    سپاس
    6,732
    سپاس شده 9,341 در 1,099 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    بنفشه سخنگوی

    بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
    که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن
    بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
    که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن
    بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
    خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
    چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
    چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن
    گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
    کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من
    به جعد آن نکند کاروان دل منزل
    به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن
    بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
    گل از نظاره رویت دریده پیراهن
    که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
    که طره تو بود از بنفشه یک خرمن
    بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خک
    بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن
    ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت
    که از زمانه بهاری و از بهار چمن
    نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
    درون سینه چونگل دلی است از آهن
    اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست
    بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن
    بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
    بیاد موی تو مهمان آب دیده من
    بنفشه های من از من ترا پیام آرند
    تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن
    که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
    دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن








  5. #5
    همکار سابق
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی خدا
    نوشته ها
    2,323
    سپاس
    6,732
    سپاس شده 9,341 در 1,099 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    سایه گیسو

    ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
    یا خرمن عنبری یا بار سوسنی ؟
    سون نه ای که بر سر خورشید افسری
    گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی
    زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری
    شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی
    بستی به شب ره من مانا که شبروی
    بردی ز ره دل من مانا که رهزنی
    گه در پناه عارض آن مشتری رخی
    گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی
    گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند
    تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی
    دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری
    پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی
    دامی تو یا کمند ؟ ندانم براستی
    دانم همی که آفت جان و دل منی
    از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم
    ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی
    همرنگ روزگار منی ای سیاه فام
    مانند روزگار مرا نیز دشمنی
    ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر
    ما را به جان گدازی چون برق خرمن ی
    ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه ؟
    دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی ؟









  6. #6
    همکار سابق
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی خدا
    نوشته ها
    2,323
    سپاس
    6,732
    سپاس شده 9,341 در 1,099 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    ماه قدح پوش

    هوشم ربوده ماه قدح نوشی
    خورشید روی زهره بناگوشی
    زنجیر دل ز جعد سیه سازی
    گلبرگ تر به مشک سیه پوشی
    از غم بسان سوزن زرینم
    در آرزوی سیم بر و دوشی
    خون جگر به ساغر من کرده
    ساغر ز دست مدعیان نوشی
    بینم بلا ز نرگس بیماری
    دارم فغان ز غنچه خاموشی
    دردا که نیست ز آن بت نوشین لب
    ما را نه بوسه ای و نه آغوشی
    بالای او به سرو سهی ماند
    مژگان او بخت رهی ماند
    ای مشکبو نسیم صبحگاهی
    از من بگو بدان مه خرگاهی
    آه و فغان من به قلک برشد
    سنگین دلت نیافته آگاهی
    با آهنین دل تو چه داند کرد ؟
    آه شب و فغان سحرگاهی
    ای همنشین بیهوده گو تا چند
    جان مرا به خیره همی کاهی ؟
    راحت ز جان خسته چه می جویی ؟
    طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی ؟
    بینی گر آن دو برگ شقایق را
    دانی بلای خاطر عاشق را









  7. #7
    همکار سابق
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی خدا
    نوشته ها
    2,323
    سپاس
    6,732
    سپاس شده 9,341 در 1,099 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    باده فروش

    بنگر آن ماه روی باده فروش
    غیرت آفتاب و غارت هوش
    جام سیمین نهاده بر کف دست
    زلف زرین فکنده بر سر دوش
    غمزه اش راه دل زند که بیا
    نرگسش جام می دهد که بنوش
    غیر آن نوش لب که مستان را
    جان و دل پرورده ز چشمه نوش
    دیده ای آفتاب ما به دست
    دیده ای ماه آفتاب فروش ؟








  8. #8
    همکار سابق
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی خدا
    نوشته ها
    2,323
    سپاس
    6,732
    سپاس شده 9,341 در 1,099 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    چند قطعه :


    نیروی اشک

    عزم وداع کرد جوانی بروستای
    در تیره شامی از بر خورشید طلعتی
    طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
    همچون حباب در دل دریای ظلمتی
    زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای
    ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
    در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه
    ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
    لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت بک
    دریادلان ز وج ندارند دهشتی
    برخاست تا برون بنهد جوان استوار دید
    افراخت قامتی که عیان شد قیامتی
    بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش
    چون مفلس گرسنه بخوان ضیافتی
    با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق
    بی آنکه از بان بکشد بار منتی
    چون گوهری که غلطد بر صفحه ای ز سیم
    غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
    ز آن قطره سرشک فروماند پای مرد
    بکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
    آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
    گفتی میان آتش و آب است نسبتی
    این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت
    چندان اثر که قطره اشک محبتی









  9. #9
    همکار سابق
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی خدا
    نوشته ها
    2,323
    سپاس
    6,732
    سپاس شده 9,341 در 1,099 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    نابینا و ستمگر

    فقیر کوی با گیتی آفرین می گفت
    که ای ز وصف تو الکن زبان تسحینم
    به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر
    که من نه در خور لطف و عطای چندینم
    خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
    که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
    من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت
    که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم
    ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند
    نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
    چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی ؟
    به حیرت اندر از کار چو تو مسکینم
    بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی ؟
    که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم









  10. #10
    همکار سابق
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی خدا
    نوشته ها
    2,323
    سپاس
    6,732
    سپاس شده 9,341 در 1,099 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار رهی معیری

    دشمن و دوست

    دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
    از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
    سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
    ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
    دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
    دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی
    کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
    دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی









صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. روانشناسی رنگ در اشعار سهراب سپهری
    توسط PARNIAN در انجمن ادبیات
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 07-09-2013, 02:04 PM
  2. پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: 03-16-2013, 04:37 PM
  3. دیوان اشعار حکیم نظامی گنجوی
    توسط PARNIAN در انجمن دیوان اشعار
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: 10-04-2012, 10:03 AM
  4. دیوان اشعار فرخی سیستانی
    توسط PARNIAN در انجمن دیوان اشعار
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: 10-02-2012, 06:19 PM
  5. دیوان اشعار عرفی شیرازی
    توسط سوگند در انجمن دیوان اشعار
    پاسخ ها: 29
    آخرين نوشته: 10-02-2012, 06:10 PM

بازدیدکنندگان این صفحه را از طریق جستجوی مطالب زیر یافته اند

دیوان اشعار رهی معیری

دیوان رهی معیری

دیوان اشعاررهی معیری

دیوان شعر رهی معیری

دانلود اشعار رهی معیری

دیوان غزلیات رهی معیری

اشعار رهی معیری دانلود

دیوان کامل رهی معیری

ديوان رهي معيري دانلود

اشعار رهی

دیوانشعر رهی معیری

دانلود ديوان رهي معيري

دانلود دیوان رهی معیری

دانلود دیوان کامل رهی معیری

ديوان رهي معيري

دانلود دیوان رهی

http:goftomanedini.comshowthread.phpt=16350

چهره ی معشوق در دیوان رهی معیری

دیوان صوتی رهی معیری

کلیات اشعاررهی معیریاشعاررهي معيريشعر بهار رهی معیری صوتی دانلود كتاب اشعار طنز رهي معيريرنگ در شعر رهی معیریشعر اشک معشوق رهی معیری

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

گفتمان دینی با هدف مبارزه با افراط و تفریط در دین و به جهت اثبات این مهم که در هزاره سوم هم می توان با دید دینی زندگی آرام و راحتی داشت ، در سال 1387 آغاز به کار کرد و اکنون با بیش از پنجاه هزار کاربر بزرگترین انجمن دینی اجتماعی کشور است. برای ارتباط با گفتمان دینی با ایمیل goftomanedini@gmail.com در ارتباط باشید .

گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی